تبلیغات
We are hopelessly in love - Prisoner of love-chapter 3 part 1-Jiwon

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

Prisoner of love-chapter 3 part 1-Jiwon


اینم از بخش اول فصل 3 جیوونی^^
بفرمایید ادامه!




قدم هایم آرام و بی صدا بود. هرگز دلم نمیخواست با یه وون مثل دیشب رفتار کنم. اصلا نمیدانم چرا اینجوری شدم؟!؟! دلم میخواست بلند فریاد بزنم. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم.... باید به یک نفر میگفتم...اما به کی؟؟ ریووک؟؟ نمیدانم چرا اما این موضوع را به او نمیتوانستم بگویم.... سوجین؟؟ نه او هم نمیشد. احساس میکردم اگر بگویم دستم مینداخت اما او این جور آدمی نبود! مینهو یا یونگهوا؟ از آنها در این یک مورد راستش خجالت می کشیدم!! پس باید به چه کسی میگفتم؟؟ سرجایم ایستادم و به کلاس 2 ب نگاه کردم....
خودشه!!! مینهیوک!! من از 13 سالگی او را میشناسم یعنی دقیقا از زمانی که ریووک را میشناسم. مینهیوک هم یکی از دوستان قابل اعتماد و صمیمی من بود. من و او زیاد با هم در مدریه وقت نمی گذراندیم فقط در حد صحبتی کوتاه در طول روز. ارتباط ما بیشتر با اس ام اس بود. زمانیکه دوستان منو او نبودند راحت تر با هم حرف میزدیم. شاید او را فقط کمی کمتر از ریووک دوست داشتم...
داخل کلاسش شدم. او روی میز نشسته بود و در حال بگو بخند با چند نفر از دوستانش بود. جلو رفتم و به آرامی دستش را گرفتم و در گوشش زمزمه کردم :" مینهیوک میشه با هم حرف بزنیم؟"
ﻣﯿﻨﻬﻴﻮﮎ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻭﺁﺭﺍﻡ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ:" ﺑﺎﺷﺪ... ﺩﻭﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺎﻡ..."
-:ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ...ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ...
ﺩﺍﺧﻞ ﺣﯿﺎﻁ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ, ﭘﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﺍﻧﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﯿﻨﻬﯿﻭﮎ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ.
-:ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﯽ؟ ﺑﯿﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺸﯿﻦ ﺭﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ.
ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻡ. ﺍﻭ ﺑﺎﺯﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩ. ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ،ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ،ﺍﻭ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﮔﻔﺖ:" ﺧﺐ ﺟﻴﻮﻭﻥ ﺑﮕﻮ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ؟؟"
ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﻓﺸﺮﺩﻡ. ﺍﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺯﺑﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻡ، ﺑﻘﯿﻪ ﮐﻠﻤﺎﺕ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﯿﻞ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻧﺪ.
چشمان مینهیوک هر لحظه گردتر میشد. باورم نمیشد اینقدر راحت رازی را که یک سال در سینه ام نگه داشته بودم به این راحتی و در عرض کمتر از دو دقیقه افشا کردم. مینهیوک تمام مدت ساکت به من خیره شده بود. او هیچ چیز نگفت و فقط به دقت گوش سپرد. بالاخره آخرین کلمات را به زبان آوردم و ساکت شدم. سکوت آزار دهنده ای بین ما بود. بعد از چند دقیقه که مثل چند قرن برای ما گذشت، من ناگهان زدم زیر گریه.
-:ﺍﻭﻩ ﺟﯿﻮﻭﻥ...ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﻣﯿﻨﻬﻴﻮﮎ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﯿﻞ ﻭﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯾﻢ ﻣﯿ‌‌ﭽﮑﯿﺪﻧﺪ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻡ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﻓﺖ،ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:"چرا وقتی این موضوع اینقدر عذابت میداده به هیچ کس نگفتی؟ چرا حداقل زودتر به من نگفتی؟"
سرم را پایین انداختم. خودم هم جوابش را نمی دانستم. مینهیوک لبخند مهربانی زد و گفت:" اشکال نداره....من درکت میکم...."
درکت میکنم؟!؟ یعنی چی؟؟ من خودم دلیلش را نمیدانم اما او...می داند..؟؟؟!! این یعنی...خدای من!!! با چشمانی گرد به او خیره شدم و گفتم:" مینهیوک تو هم؟؟؟"
لبخند روی لبش ماسید و بهت زده به من خیره شد. من من کنان گفت:"جی...جیوون...تو... من نمیدونم در موردت باید...چی بگم...." با همان حالت به من خیره شد و ناگهان شروع کرد به خندیدن. متعجب به او خیره شدن که گفت:" تو خیلی تیزی جیوون!! خیلی خیلی زیاد!"
منظورش این بود: آره جیوون،من هم مثل تو یک نفر رو دوست دادم اما تا به حال به هیچ کس نگفتم.........!
فکر کنم تقریبا جیغ زدم:"اون کیه مینهیوک؟؟؟؟اون کیه؟؟؟!" مینهیوک اخمی کرد و سرش را پایین انداخت:" نمیدونم اگه بگم ممکنه چه واکنشی نشون بدی..."
سرم را به یک طرف خم کردم و با تعجب به او خیره شدم. فضای سنگین و سکوت مرگ آوری بین ما برقرار بور. سر مینهیوک هنوز پایین بود. به آرامی گفتم:" مینهیوک بگو....مثل من که گفتم...."
مینهیوک به آرامی سرش را بالا آورد و با نگاه گنگی به من خیره شد.
-:ﻣﻦ تو رو میشناسم جیوون. می دونم اگه بگم چه واکنشی ممکنه نشون بدی....
او چه انتظاری از من داشت؟؟؟ اینکه با کیف بر سرش بکوبم؟! با لحن آزرده ای گفتم:" بگو مینهیوک..."
مینهیوک چشمانش را بست و گفت:" خواهش میکنم منو ببخش جیوون...اونی که من دوسش دارم...اونی که من دوسش دارم...یه وونه..."
فکر کنم سر جایم خشکم زد، بهت زده به او خیره شدن. او سرش را پایین انداخت. خدای من!!! او یه وون را دوست داشت؟؟؟! مینهیوک همیشه به نحوی یه وون را اذیت میکرد....من نمیتوانستم باور کنم....!!
ناگهان زدم زیر خنده! مینهیوک متعجب سرش را بالا آورد و من خودم را ناگهانی در آغوشش انداختم. بیچاره بهتش زده بود....
-:خدای من...باورم نمیشه...مینی کوچولو عاشق یه وون شده!!! چرا زودتر اینو بهم نگفتی؟!
مینهیوک لبخندی مهربان زد و گفت:"واقعا که تو غیر قابل پیش بینی هستی...آدم هرگز نمیتونه بگه که تو در هر لحظه قراره چه واکنشی نشون بدی..."
او را از خودم جدا کردم،دستش را گرفتم و با چشمانی که مانند بچه ها برق میزد گفتم :" من کمکت میکنم مینهیوک...قول میدم..."
او سرش را بالا و پایین برد و ما هر دو زدیم زیر خنده...وقتی با خودم فکر میکنم میبینم...کاش هرگز این قول را به مینهیوک نداده بودم.....








[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ Yewon Park ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا