تبلیغات
We are hopelessly in love - Prisoner of love-chapter 2-Yewon

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

Prisoner of love-chapter 2-Yewon


فصل دوم از زبان یه وون.
اگه فصل بعدی یکم دیر شد دیگه به خوبی خودتون ببخشید!!



اصلا انتظار چنین عکس العملی را از جیوون نداشتم. تا به حال او را جدی ندیده بودم. تا حالا اصلا داد هم نزده بود. کمی به خاطر رفتار عجولانه و بچگانه ی خودم پشیمان بودم اما فکر و خیال "او" اجازه ی فکر کردن به موضوع دیگری را نمی داد.

هنوز هم نمی دانستم چرا مجذوب او شده بودم. شاید همه چیز از زمانی شروع شد که از ضعیف ترین شاگرد کلاس در مقابل کسانی که به او متلک می انداختند ، دفاع کرده بود. با وجود اینکه خودش بهترین شاگر محسوب میشد اما به خاطر بهترین بودنش مغرور نبود. شاید یکی از دلایلی که باعث شد از او خوشم بیاید همین بود. البته دلایل زیادی برای دوست داشتنش وجود داشت...مثلا اینکه لبخندی گرم و زیبا داشت که به ندرت دیده می شد. درست مثل ته مین قیافه ی قشنگی داشت.  موهای مشکی رنگی داشت که به ندرت توی صورتش بود. چشمانی قهوه ای رنگ داشت..اما من هیچ وقت به ظاهر اهمیت چندانی نمی دادم..تا به حال هم با ایلهون حرف نزده بودم..شاید در حد سه چهار کلمه..پس واقعا دلیل این دوست داشتن چه بود؟

تا حدودای ساعت دو در خانه راه می رفتم و فکر میکردم تا بالاخره ساعت 2:30 خوابم برد.

صبح با صدای قدم های جیوون از خواب بیدار شدم. لباس مدرسه پوشیده بود و کیفش هم آماده کرده بود. بدون اینکه کوچکترین نگاهی به من بیندازد از خانه خارج شد. پس هنوز هم از دستم ناراحت بود...

به مدت چند دقیقه تو خواب و بیداری بودم ولی کم کم متوجه محیط اطرافم شدم. پتوی هونگ کی رویم بود،احتمالا وقتی خواب بودم رویم انداخته. باید بعدا ازش تشکر میکردم. به ساعت نگاهی انداختم ولی چون هنوز هوا تاریک بود به خوبی دیده نمی شد اما به نظر می آمد حدود 6 صبح باشد.

بعد از شستن صورتم ،آماده ی رفتن به مدرسه شدم. اما قبل از رفتن به آرامی به اتاق هونگ رفتم و پتویش را رویش کشیدم...حتما بدون پتو خیلی سردش شده بود... پیشانی اش را بو..سیدم و در گوشش گفتم: " بابت دیشب ممنون " و اتاقش را ترک کردم.

در مدرسه تعداد کمی از دانش آموزان آمده بودند. وقتی به کلاس رسیدم با تعجب ایلهون را دیدم که مشغول کتاب خواندن بود. به آرامی در را باز کردم اما او متوجه حضورم شد ،برای چند ثانیه نگاهمان در هم گره خورد ولی او در نهایت به کتاب خواندنش ادامه داد. من هم کیفم را روی نیمکتم گذاشتم و به حیاط رفتم و منتظر شدم تا جه هی بیاید. حدودای ساعت 7:15 بود که جه هی به مدرسه رسید. موهای بلند مشکی اش را بالا بسته بود.

محکم بغلش کردم. از برگشتنش خوش حال بودم اما او تمام ساعات کلاس و زنگ تفریح ها مشغول تعریف کردن اتفاقات این 5 روز بود.

آنقدر خوش حاب بود که دلم نیامد با دردودل کردن با او ، خوشی اش را خراب کنم. پس چیزی نگفتم اما تصمیمی با خودم گرفتم.

تصمیم گرفتم به طریقی به ایلهون نزدیک شوم و او را بیشتر بشناسم. زنگ نهار بود که تمام مدرسه را به دنبال او گشتم و در آخر او را در کلاس پیدا کردم..اما....او تنها نبود. دختری کنارش نشسته بود و با هم غذا می خوردند و می گفتند و می خندیدند. دیدن این صحنه قلبم را به درد آورد..در نظر ایلهون من کم ارزش ترین دختر بودم که هیچ وقت کوچکترین توجهی بهم نمی کرد.

با تمام سرعت به پیش ته مین رفتم. از آنجایی که معاون آموزشی پایه ی ما بود ، مشغول مرتب کردن برگه های تکالیف بود. کنارش ایستادم و حرفی نزدم..شاید در کنارش آرام می شدم. نگاه نگرانش را حس می کردم. با صدایی آرام گفت : "یه وون خوبی؟ چیزی شده؟..چرا رنگت پریده؟؟ "

نتوانستم بغضم را نگه دارم و اشک هایم سرازیر شد  اما نه میخواستم ته مین اشکام رو ببیند و نه اینکه چیزی بپرسد پس بی اختیار به بیرون از مدرسه دویدم و به حرف های ناظم که می گفت "کجا میری" یا "از انضباطت کم میکنم "  توجهی نکردم.

به پارکی رفتم که در بچگی با ته مینو و جه هی همیشه به آنجا میرفتیم. پارکی که معمولا ساکت بود. روی تابی نشستم و بی صدا اشک می ریختم. چرا من اینطور شده بودم؟ خودم هم خودم را درک نمی کردم.

نیم ساعت از زمانی که از مدرسه خارج شدم گذشته بود که ناگهان کسی از پشت مرا در آغوش گرفت.

-" ته مین می خواست خودش بیاد پیشت اما بهش اجازه ندادن تا کاراش تموم نشده از مدرسه بیاد بیرون. به جاش من اومدم. نمی خوای بگی چی شده؟ ته مین میگفت چند روزه عجیب شدی و ناراحت به نظر میای. "

جه هی بود. دیگر نمی توانستم پنهان کنم پس تمام ماجرا را برایش تعریف کردم. اولش تعجب کرده بود و چیزی نمی گفت ولی بعد با لبخند مهربانش سعی کرد آرامم کنم. و تا حدی هم با گفتن ماجرا به او راحت شده بودم.

مدت طولانی بدون حرف گذشت که ناگهان جه هی برای عوض کردن فضای حاکم گفت : " یادته اون دفعه ته مین رو سرکار گذاشتیم و سر قرارمون نرفتیم؟ از پشت درختا داشتیم نگاهش میکردیم و همه دختر بچه ها دورش جمع شده بودن. و چون خیلی قیافه اش ناز شده بود نمی ذاشتن بره؟ آخرشم مجبور شد با ویلن من براشون یه آهنگ بزنه. " و همین طور به گفتن خاطرات ادامه داد. اما نمی توانستم روی حرف هایش تمرکز کنم. تمام حواسم پیش ایلهون بود و ان صحنه برای یک لحظه هم از ذهنم خارج نمی شد.

صدای گوشیم در آمد. از طرف جیوون بود. باورم نمی شد..به خاطر من لیتوک به دردسر افتاده بود . کاش یکم بیشتر حواسم را جمع می کردم. هیچ وقت دوست نداشتم دیگران به خاطر من به دردسر بیفتند چه برسد به لیتوک.

با عجله برای جه هی تعریف کردم و به سمت مدرسه رفتم. نباید این اتفاق می افتاد... دلم نمی خواست لیتوک تنبیه شود ان هم فقط به خاطر اینکه نتوانستم احساساتم را کنترل کنم.

این دو روز واقع داشتم خرابکاری می کردم. چه جوری باید از جیوون و لیتوک عذر خواهی میکردم؟ نمی دانستم...






[ دوشنبه 17 شهریور 1393 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ Yewon Park ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا