تبلیغات
We are hopelessly in love - Prisoner of love-chapter 2-Jiwon

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

Prisoner of love-chapter 2-Jiwon



اینم از فصل دوم از زبان جیوون.
^___^








دستم را روی قاب پنجره گذاشتم و سرم را روی آن نهادم. هر وقت او را می دیدم همین طور بود؛ ساعت ها به او و چهره اش فکر می کردم. فکر کنم امشب هم دوباره نتوانم بخوابم. SMS  ای به سوجین دادم " سلام Suj ! کلاس بازیگری چطور بود؟"

او امسال در این کلاس اسم نوشته بود. پارسال خیلی دنبال ویلن بود. او سریع جواب داد : " سلام کای عالی بود! دستیار معلممون یکی از بچه های سوم بود...کای نمی تونم توصیفش کنم...اون عالی بود..فوق العاده بود...

_" اسمش چیه؟ "

-" Song Joongki "

-" واقعا؟؟!! من میشناسمش. اون یکی از دوستای لیتوکه...یکی از دوستای صمیمیش..."

-" جدی؟؟ عاشقتم جیوون! "

-" چی؟؟ چرا من حالا؟؟ "

-" هیچی همینطوری. فردا باهات حرف میزنم. بای کای "

گوشی ام را انداختم روی تخت و دوباره همان طوری سرم را روی دستم گذاشتم. دوباره اتفاق امروز جلوی چشمم ظاهر شد..

 

داشتم از جلوی کلاس های پایه مان رد میشدم و تنها بودم. جلوی کلاس 2/C ایستادم. کلاس شلوغ بود. به ردیف وسط میز سوم خیره شدم. او آنجا نشسته بود و تنها بود . از هیاهوی بچه ها انگار فرسنگ ها دور بود. فکر کنم داشت چیزی می کشید. چهره اش جدی و آرام بود. مو های قهوه ای اش را مثل همیشه توی صورتش ریخته بود. چشمان قهوه ای اش آرام بود و انگار هیچ چیز دیگری آن لحظه به جز کاغذی که رو به رویش بود برایش مهم نبود. او خیلی خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میرسید.. انگار به این جهان تعلق نداشت .  دلم میخواست نامش را بر زبان بیاورم اما حس غریبی داشتم ؛ انگار اگر این کار را میکردم تکه تکه می شدم.. اما من باید نامش را می گفتم...بدون آنکه صدایی از دهانم خارج شود و فقط با حرکت لبهایم نامش را بر زبان آوردم : کیو هیون

او ناگهان با چشمانی گرد شده سرش را بالا آورد و به روبهرو خیره شد...یعنی...یعنی شنیده بود ؟! باورم نمی شد.

امکان نداشت بشنود چون اصلا صدایی تولید نکرده بودم! او سرش را به سمت در برگرداند. بدون آنکه اجازه دهم مرا ببیند با قدم هایی بلند شروع به دور شدن از کلاس کردم. سرم پایین بود و سرعت زیادی داشتم..چطور؟؟؟ چطور فهمید؟! باورم نمی شد... باورم نمی شد..

بدون انکه به سرعتم توجهی کنم به راه رفتنم ادامه دادم و ناگهان محکم به کسی برخورد کردم..چند قدم به عقب پرت شدم و سرم را بالا آوردم...خدای من!! او سونگمین بود! سونگمین دومین دوست صمیمی لیتوک است اما این اصلا مهم نیست..او..برادر کیوهیون است..!

اصلا انتظار نداشتم او را ببینم چه برسه به اینکه محکم به او برخورد کنم. حالت جدی صورتش عوض شد و لبخند مهربانی بر لبانش نشست.

-" عذر میخوام جیوون...طوریت که نشد؟"

-" نه من خوبم..من معذرت میخوام خیلی تند راه می رفتم..."

سونگمین با چشمانی گرد به من خیره شد و زیر لبی زمزمه کرد : "تو خودشی...پس تو اونی هستی که ازش الهام گرفته شده...تو...تو همون الهه ای!!"

متعجب به او خیره شدم و در دل گفتم : "جان؟؟؟!! من؟؟!! الهه؟؟!! "

سونگمین لبخند زد : " بازم معذرت میخوام الهه " تعظیم کوتاهی کرد و مرا متعجب رها کرد و رفت...

سونگمین و کیوهیون هر دوشان انگار صدها فرسنگ از این جهان دور بودند...

اما کیوهیون...او برای من با تمام دنیا فرق داشت.....

 

در اتاق باز شد و یه وون داخل شد. ساکی که دستش بود را کنار میز تحریرش روی زمین گذاشت .  اصلا انتظار نداشتم حتی سلام کند اما با صدایی غمگین و آرام گفت : "چرا چراغ اتاق خاموشه؟.."

جوابش را ندادم..حوصله نداشتم... دوباره با همان لحن پرسید : " چرا تو تاریکی نشستی؟ "

دوباره جوابش را ندادم. حتی سرم را هم برنگرداندم.

-" میخوای لجبازی کنی؟ میخوای تلافی رفتار منو بکنی؟ بهت که گفتم جیوون تو خیلی بچه ای...فقط بچه ها رفتار های مسخره ای مثل تلافی و لجبازی رو دارن...یکم لطفا بزرگ شو..حوصله بچه بازی هاتو ندارم..."

اون یک احمق یالفطره است! از جایم بلند شدم و با چهره ای فوق العاده عصبانی و برافروخته به او خیره شدم و تقریبا داد زدم : " تو چی میفهمی ها؟ تو چی میفهمی از وضع من؟ تو فکر کردی بزرگ شدی؟ تو اصلا فکر کردی کی هستی؟ تو اصلا چیزی در مورد من میدونی؟ تو اصلا من واقعی رو میشناسی ؟ تو فکر کردی اومدی دبیرستان خیلی بزرگ شدی؟ تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی..من خواهر بزرگترتم...ببین اگه فکر کردی یه ماهه اومدی دبیرستان بزرگ شدی  بدون من یه سالو یه ماه دبیرستانیم..تو تا امسال خیلی کم پیش میومد منو جیوون صدا کنی همیشه به من میگفتی خواهر بزرگه... حالا من بچه ام یا تو؟ من احمقم یا تو؟؟ تو اصلا میدونی من چه رنجی میکشم؟ میدونی چه دردی تو سینمه؟ تو اصلا تا حالا فکر نکردی چرا من فقط از پارسال صبح ها دیر بیدار میشم؟ چون اصلا نمی تونم بخوابم...چون از فکر و خیال و دردی که تو سینمه خوابم نمیبره..حالا بگو من بچه ام یا تو؟ من درک نمی کنم یا تو؟ من این درد رو به هیچ کس نگفتم و هرروز خنده دروغینم رو حفظ کردم..آخه تو چی میدونی؟..چی میدونی؟؟....چی میدونی؟؟ "

چشمانم پر از اشک شده بود اما با درد بسیار از فروریختنشان خودداری کردم..یه وون با چهره ای متعجب و پشیمان و ناراحت زمزمه کرد : " من...من نمی دونستم...من فکر کردم تو..."

-" فکر کردی چی؟...من خیلی بی خیالم؟.."

یه وون شرمنده سرش را پایین انداخت.

-" من میخوام تنها باشم.."

او به آرامی از اتاق بیرون رفت. به من نگاهی غمگین انداخت و در را به آرامی بست . چند لحظه با دستانی مشت شده آنجا ایستادم. هیچ کس حتی ریووک و سوجین هم نمی دانستند من چه حسی دارم... حس من به کیوهیون را فقط خودم میدانستم و خدا.... و کیوهیون..فکر کنم اصلا نام مرا هم نمی دانست. این افکار باعث شد همان جا زانو های سست شده ام را رها کنم..روی زمین افتادم و با حالت زاری به در خیره شدم..نمی دانستم چطور این همه وقت این راز را سر به مهر گذاشته بودم...

چرا؟...چرا؟

چون من تنها ترین تنها بودم...

این جمله را دوباره تکرار کردم و در حالیکه فرش را چنگ میزدم، به اشک هایم اجازه سرازیر شدن و به صدای ناله ام اجازه آزادی دادم..طوری که صدای گریه ام در تمام خانه پیچید...

کاش یه وون مرا می فهمید..کاش او مرا می فهمید...





[ پنجشنبه 13 شهریور 1393 ] [ 09:25 ق.ظ ] [ Yewon Park ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا