تبلیغات
We are hopelessly in love - Prisoner of love-chapter 1-Jiwon

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

Prisoner of love-chapter 1-Jiwon



فصل اول از زبان جیوون^___^ متن در ادامه.
امیدوارم خوشتون بیاد....
(ببخشید مقدمه ی جیوون گم شده!!دیگه از فصل 1 شروع میکنیم. راستی!! چون خود جیوون نمیتونه بیاد وب من به جاش فصلاشو میذارم^^)





ساعت برای بار هزارم زنگ زد. چشمانم را به سختی باز کردم و به آن خیره شدم.
خدای من! ساعت 7:55 بود! از جایم پریدم ؛ به سرعت از اتاق بیرون آمدم ,به سمت دست شویی دویدم و سریع آبی به صورتم زدم. بعد از آنکه لباس هایم را پوشیدم،کیفم را برداشتم و از پله ها پایین دویدم.
- "مامان،مامان! اونا کجان؟ رفتن؟؟؟"
مامان عصبانی به من نگاه کرد و گفت : " بله! تا الان منتظر جنابعالی بودن..."
آهی کشیدم؛ بدون خوردن صبحانه از خانه خارج شدم. حالا باید چیکار میکردم؟! هنوز یک قدم بر نداشته بودم که ماشینی جلوی پایم ترمز کرد و صدای مهربانی گفت : "بپر بالا..."
من هم که انگار دنیا را بهم داده بودند، در را باز کردم و روی صندلی جلو نشستم.
-"همیشه همینه...به خاطر جنابعالی همیشه باید دیر برسیم"
هونگ کی این را گفت و از پشت نیشگونی از من گرفت. لیتوک از آینه با اخم به او نگاه کرد و گفت : " هونگ بسه دیگه.."
هونگ کی پشت سرم نشسته بود و کنارش، پشت سر لیتوک -که در جایگاه راننده نشسته بود- ، یه وون از پنجره به بیرون خیره شده بود.
-" چه عجب جلو ننشسته بودی،هونگ!!!"
هونگ کی با خشم گفت : " میخواستم ولی لیتوک گفت که اینجا همیشه جای توئه...اگر لیتوک انقدر دوست نداشت تا حالا ما تو مدرسه بودیم . جنابعالی هم داشتی تو خیابون می دوییدی.."
لیتوک دوباره با خشم به او نگاه کرد و او ساکت شد. لیتوک همیشه راست میگفت..مهم نبود که ما چقدر بزرگ شده بودیم ، جر و بحث های بچه گانه ما هرگز تمام نمی شد.....
اسم من پارک جیوونه. 17 سال دارم و سال دوم دبیرستانم. در سئول متولد شدم و هنوز هم همینجا زندگی می کنیم. من بچه ی دوم خانواده هستم. جانگ سو بچه ی اول است و 18 سال دارد. امسال سال سوم و به قول معروف سال آخر دبیرستان را می گذراند. از وقتی بچه بود پدر لیتوک صدایش میزد . از همان موقع حتی در مدرسه او را به نام لیتوک میشناسند. لبخند مهربانش همیشه به من اعتماد به نفس و احساس امنیت می دهد. هر جا که به کمک احتیاج داشتم او همواره آنجا بود. نه تنها من بلکه برای همه ما.
هونگ کی و یه وون برادر و خواهر کوچکتر ما هستند. آنها شانزده ساله اند و تازه سال اول دبیرستانند.
هونگ کی یک دقیقه از یه وون بزرگتره برای همین همیشه این یک دقیقه بزرگتر بودنش را به رخ یه وون میکشد. به همین دلیل از 8 سالگی من، من و یه وون هم اتاقی شدیم. می بینید که چیزی به اسم عدالت در خانه ما وجود ندارد!! پسر ها اتاق جداگانه و دخترها اتاق مشترک!
هونگ کی پسر شوخ طبع و بامزه ایست اما همیشه من و یه وون بیچاره باید از دست شربازی هایش بکشیم.
یه وون دختر آرام و خوبیه اما چند وقته که خیلی در لاک خودش فرو رفته و حتی با من هم حرف نمیزنه. تقریبا از وقتی آمده دبیرستان.  فکر کردم شاید مشکل درسی دارد اما رتبه هایش در همه امتحانات تا حالا بین یک تا پنج بوده. هونگ کی هم همینطور ولی از آخر!!!
هونگ کی برعکس یه وون هرگز دست به کتاب هایش نزده و فکر نکنم در عمرش بیش از دوساعت درس خوانده باشد! لیتوک هم خیلی باهوش است و هم خیلی درس خوان و همیشه یا رتبه یک بوده یا دو. من معمولی ام،نه خیلی بالا و نه خیلی پایین. با این حال پدر و مادر همیشه به همه ما افتخار می کنند.
پدر مدیر فروش شرکتی است که در آمدش بد نیست. مادر هم پاره وقت در شرکتی کار می کند. در مجموع خانواده آرام و خوش بختی هستیم.
فعلا تنها مشکل من و لیتوک رفتار جدید یه وون شده. خیلی بیش از اندازه ساکت است و خیلی کم غذا میخورد. به قول هونگ کی : " همه که نباید مثل جیوون کلشونو بکنن تو بشقاب و عین گاو غذا بخورن!!!"
وقتی این را گفت لیتوک پس گردنی ای به او زد و گفت : " من نمیدونم اصلا چرا وقتی در مورد خواهر کوچیکم نگرانم از احمقی مثل تو مشورت میگیرم!!!"
فکر کردن به این چیزا و مخصوصا حرف های هونگ کی اعصابم را بهم می ریخت. صدای لیتوک مرا از فکروخیال بیرون آورد : " یه وون حالت خوبه؟.."
و از آینه راننده به او خیره شد. همان لبخند مهربانش روی لبش بود. یه وون به او نگاه کرد و با لبخندی تصنعی گفت : "بله لیتوک.."
لیتوک دوباره پرسید : "مطمئنی؟ میخوای برت گردونم خونه ؟ نگران من نباش عزیزم دیرم نمیشه.."
یه وون با لحنی جدی گفت : " لازم نیست..من حالم خوبه.."
لبخند لیتوک محو شد. تا رسیدن به مدرسه هیچ چیز دیگر بین ما چهار نفر ردو بدل نشد. وقتی رسیدیم هونگ کی و یه وون زودتر پیاده شدند. از ماشین پیاده شدم. لیتوک هنوز سرجایش نشسته بود و جدی به رو به رو خیره شده بود. خم شدم و از پنجره گفتم : " لیتوک.." لیتوک سرش را برگرداند و با لبخند گفت : " بله عزیزم.." سعی کردم مثل او لبخند بزنم : " نگران نباش لیتوک. من خودم بالاخره میفهمم چشه..بسپارش به من!!" لبخند مهربانش پررنگ تر شد و با سر تایید کرد. احساس مسئولیت لیتوک همیشه مرا به تحسین وا می داشت. به طرف یه وون دویدم و شانه به شانه او قدم زدم.
-" یه وون توجه کردی خیلی وقته با هم بیرون نرفتیم؟؟"
یه وون هیچ جوابی نداد و همان طور که سرش پایین بود و زمین را نگاه میکرد، به قدم زدن ادامه داد.
- " راستی یه Game Center جدید تو پاساژ باز شده،میای امروز بریم؟؟"
بدون اینکه حالت صورتش تغییر کند ، با صدای گرفته ای گفت : " تو هنوز باورت نشده بزرگ شدی ، نه؟ Game Center مال بچه هاست...تو 17 سالته..." با ناراحتی گفتم : " ولی..." ادامه داد : " ببخشید جیوون من نمیتونم بیام ، واسه این بچه بازیا وقت ندارم..."
با چشمانی گرد شده گفتم : " یه وون؟؟ این چه مدل حرف زدنه؟؟؟"
با همان لحن گفت : " جیوون چرا نمیری سر کلاست؟! همین الان زنگو زدن..10 دقیقه دیرتر از موقع معمولیش..برو حداقل یه روز زود برسی سرکلاس..."
عصبانی گفتم : " ولی یه وون..."
اما او بدون گوش دادن مرا همان جا گذاشت و رفت...یعنی من انقدر بچه بودم...؟؟؟
همان جا ایستادم و دور شدن یه وون را تماشا کردم . سپس به آرامی به طرف در ساختمان مدرسه رفتم. بچه ها هنز داخل حیاط بودند اما من نمی توانستم از زود رسیدنم خوش حال باشم.
داشتم به آرامی و در حالیکه سرم پایین بود راه می رفتم که کسی دستانش را دور گردنم حلقه کردو  گفت : " سلام خوش تیپ !! "
بگذارید بهترین دوستم را بهتان معرفی کنم : کیم ریووک. بله اشتباه نکردید! او پسر است ! خب همه میگویند که عجیب است یک دختر و پسر بهترین دوست هم باشند و هیچ حسی به هم نداشته باشند . به نظر من که هر چیزی در این دنیای بزرگ امکان دارد!! اخلاق ریووک خیلی به من شباهت دارد. راستش رو بخواید حتی طرز لباس پوشیدنمان هم عین هم است! پس فکر کردید چرا مرا خوش تیپ صدا کرد؟؟!!من و ریووک از 13 سالگی با هم دوستیم و همه می گویند او هم درست مثل من بزرگ نشده!! ولی خب من خودم قبول ندارم! ما بچه نیستیم!

ریووک با لخند شیطنت آمیزی به من خیره شده بود و گفت : " چته خوش تیپ ؟ بگو شاید من بتونم کمکی بکنم.."

-" من نمی دونم یه وون چشه ، ریووک.... خیلی عوض شده... هر چی میخوام غیر مستقیم مجبورش کنم بهم بگه اصلا انگار نه انگار... "

- " شاید بهتره مستقیم مطلبو بهش بگی..برو با قیافه ای جدی بگو : چته یه وون؟... من مطمئنم این بهترین کاره خوش تیپ.."

شاید ریووک راست می گفت..باید مستقیم و جدی با او حرف میزدم. او نباید فکر میکرد من هنوز بچه هستم و نباید به من اعتماد کند.

داخل کلاس شدیم و با دوستانم دست دادم. سوجین بعد از ریووک بهترین دوستمه. او دختر خوبیه و در بعضی موارد از من عاقل تره !!! او منو "کای" صدا میکنه که یعنی بچه!!! بعد از او ، مینهو بهترین دوستمه.... او را هم خیلی دوست دارم. پسر خوبیه اما چند وقته عجیب شده. یونگهوا هم یکی دیگه از دوستامه که البته با سوجین نسبت به من صمیمی تره. ما گروه دوستی خوبی هستیم : من، ریووک،سوجین،مینهو و یونگهوا. البته من فقط ریووک را از قبل میشناختم و با بقیه از اول دبیرستان آشنا شدم.

بعضی جاها در زندگی آدم واقعا حس میکنه که همه چی گیج کننده است...موضوع یه وون و مدل صحبت کردنش در صبح ، ساکت بودناش ، غذا نخوردن هاش ، ارتباط رسمی که جدیدا با من و لیتوک وحتی هونگ کی که برادر دو قلوشه پیدا کرده؛ حسابی منو گیج کرده. مطمئنم که یه وون رازی داره که هنوز نمی خواهد من بدونم اما من نمی تونم خواهرم رو رها کنم و کاری به کارش نداشته باشم.. هرچند هرگز فکر نمیکردم که تصادفی و ناخواسته راز سر به مهر خواهرم را بفهمم....






[ پنجشنبه 6 شهریور 1393 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ Yewon Park ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا