تبلیغات
We are hopelessly in love - چشمان عسلی ep8

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

چشمان عسلی ep8

اینم قسمت 8چشمان عسلی!قرار بود ک کوتاه باشه این داستان..ولی میخوام تغییرش بدم و چن تا شخصیت دیگم بش اضاف کنم..!

 


بعداز 2ساعت درسم تموم شد نگاه ساعت کردم دیدم ساعت8شب رو نشون میده..سریع گوشیمو برداشتم شماره لوهان رو گرفتم.بوق اولی رو نخورده بود جواب داد..گفت:این همه مدت داشتی درس میخوندی؟!توک سخترین درسارو هم تو2ساعت میخونی.چی شده؟راستشو بگو؟گفتم:ببخش لوهان!! داشتم ب مامانم کمک میکردم نتونستم باهات تماس بگیرم..!بخشیدی!؟گفت:نمیدونم.راستشو گفتی!؟گفتم:یااااااا یعنی چی ؟میگی من دروغ میگم!تودلم گفتم آره دیگه بش دروغ گفتی..هانای لعنتی.خب منم مقصر نیستم.یعنی هستما ولی خب.چیکار کنم میترسم لوهان وقتی بفهمه من ی داداش دارم ک اینقدر دوسش دارم مثله اون چن تا پسری ک من 1ساعتم باهاشون دوست نبودم ولم کنه بره.خب لوهانم ی جورایی فرق داشت بااونا یعنی خیلی فرق داشت ولی بازم میترسیدم از دستش بدم..گفت:نه هانا!باشه باشه راست میگی.فقط..ی لحظه صداش قطع شد..انگار ی چیزی میخواست بگه ولی نمیدونست چجوری.گفتم:لوهانی چیزی شده!؟چی میخوای بگی؟گفت:تا 1ساعت دیگه دم خونتونم آماده باش.میبینمت.بعدم تلفن رو قطع کرد..!کاملا تو شک بودم.یعنی چی؟!الان داشت قرار میزاشت؟!خندم گرفته بود..ای چجوریش بود آخه ؟چقدر هول کرده بود.نگام ب ساعت افتاد گفتم:لوهان گفت ی ساعت دیگه؟!وایییییییییی وقت ندارمممممم..!سریع رفتم ی دوش گرفتم اومدم بیرون حالا نمیدونستم چی بپوشم ی شلوارک و ی پیرهن مردونه پوشیدم تا دنباله ی لباس مناسب بگردم..کله لباسام وسط اتاق بود دیگه داشت گریم میگرفت نمیدونستم چی بپوشم.تنها فکری ک ب ذهنم رسید مامانم بود بلند داد زدم ماماااااااااان..مامان مثله برق گرفته ها اومد در اتاقمو باز کرد گفت:چیه؟!چی شده هانا!؟بعد ی نگاه ب دورو برم انداخت ک پراز لباس بود نشستم روی زمین گفتم:مامان چی بپوشم منننننننننن..اومد داخل گفت:واسه چی اینجا اینجوری شده.چی بپوشی؟مگه میخوای جایی بری؟باز یادم افتاد بالوهان قرار دارم قرمز شدن گونه هامو ب وضوح میتونستم حس کنم.یواش گفتم.با لوهان قرار دارم..مامان ک از من خوش حال تر بود گفت:جدی میگی؟کی؟نگاه ساعت کردم گفتم:وای ماماننننننن نیم ساعت دیگه بیشتر وقت ندارم تورو خدا کمکم کنننننننن..مامان سریع اومد بلندم کرد گفت:خوبه حالا چ هولم کرده.وایسا الان کمکت میکنم.یکی یکی لباسارو از روی زمین برمیداشت نگاهشون میکرد.


در آخر تصمیم گرفتیم ی شلوار جین سورمه ای جذب و ی تاپ سفید ساده با ی کت چرم صورتی و ی کفش عروسکیه سفید صورتی


بپوشم..موهام هم ک همیشه فر بود و نیاز ب چیزی نداره ریختم دورم.آرایشمم ی خط چشم ظریف با ی رژلب صورتی و یکم رژگونه ی صورتی.مامانم دستمو گرفت گفت بچرخ منم چرخیدم.گفتم خوبه مامان؟!گفت:آره خیلی بامزه شدی..!تو آینه ی بار دیگه نگاه خودم کردم ک یدفعه گوشیم زنگ خورد ضربانه قلبم شدت گرفت..وقتی اسم لوهان روروی صفحه گوشیم دیدم بدترشدم.مامان از اتاق رفت بیرون قبل از رفتنشم بهم فهموند ک جوابه تلفنشو بدم تلفنم خودشو کشت.!تلفن رو برداشتم و باصدای لرزونم گفتم:لوهان!گفت:بله؟!گفتم:چیکارم داری تو زنگ زدیا.گفت:واقعا!؟ها یعنی چیزه من رسیدم بیا..!تلفن رو قطع کردم.اصلا نه اون میفهمید چی میگه ن من!این بهترین کار بود..!با قدم های لرزون از اتاق اومدم بیرون وقتی از پله ها داشتم میومدم پایین میخواستم زمین بخورم.نتونستم این وضعمو تحمل کنم وایسادم ی نفسه عمیق کشیدم.ی چنتا فحش ب خودم دادم ^__^ بعدش رفتم سمت در.خیلی بهتر شده بودم همیشه ی دعوای حسابی باخودم نتیجه میاد.وقتی درخونه رو باز کردم.دیدم لوهان کناره ماشینش همون ماشین قرمزش ک خیلی خوشکل بود وایساده داره ب ساعتش نگاه میکنه.رفتم نزدیک تر فک کنم صدای پامو شنید برگشت سمتم.وااااااااااای


چقدر هلو شده این بشرررررررررر...یا ب قول خودم گوگولههههههه باباااااااااااااااااااااااااااااا..!خیلی خوش تیپ وخوشکل شده بود.من ک رسما داشتم غش میکردم.ی پیرهن دکمدار سفید ی کت سورمه ای جذب ک آستین هاشو تا آرنجش بالا زده بود و ی شلوار جذب مشکی با ی کفش آلاستارسفید و ی دستبند مشکی توی دست راستش بای ساعت مشکی توی دست چپش.موهای مشکیش  روهم کمیشو توی صورتش و بقیشو هم مرتب رو ب بالازده بود ی هلووازش میساخت خب خودم میدونستم ک لوهان همیشه خوشکله ولی امشب ی جورخاص شده بود خیلی مردونه!بعداز کلی آنالیزکردن تصمیم گرفتم برم سوار ماشین شم.لوهان از هولش خودش زودتر سوار شد.منم رفتم شستم کنارش!


از اونجایی ک من اولین باربود ک رسما با ی پسر قرار میزاشتم نمیدونستم چیکارکنم یا چی بگم.واسه همین ترجیح دادم ساکت بشینم تا ببینم کجا میخوایم بریم.لوهان هم ساکت بود حداقل این رو میتونستم مطمئن باشم ک لوهان کسی نبود ک باراولش باشه  ک قرار میزاره چرا اون اینقدر ساکته!؟تاخواستم حرف بزنم گرمیه دستشو روی دستم حس کردم.گفت:چیه؟چرا ساکتی؟گفتم:میخواستم همین الان بپرسما..کجا داریم میریم؟اصلا چرا یدفعه گفتی میای دنبالم؟!(تودلم گفتم یعنی منم نفهمیدماا..خخخخ )گفت:خب..میفهمی حالابعدشم یدونه از اون لبخندهاش ک کلا آدم باهاش ب کما میرفت زد.بعدشم من دیگه نتونسم کاری کنم ک رفته بودم توکما.بدجور گرسنم شده بود.میترسیدم از گرسنگی شکمم صدا بده همین ته آبروییی ک جلو لوهان دارم از بین بره..خدا خدا میکردم هرکجا میخوایم بریم قبلش بریم ی چیزی بخوریم.بعداز 5دقیقه لوهان روبروی ی رستوران نگه داشت.خوشبختانه البته!گفت:خب اولین بریم ی چیزی بخوریم ک دارم از گرسنگی میمیرم.منم گفتم:باشه بریم!



[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ Sany Jun Kim ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا