تبلیغات
We are hopelessly in love - چشمان عسلی ep5

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

چشمان عسلی ep5

اینم قسمت 5چشمان عسلی.ببخشید دیر ب دیر آپ میکنم..


سریع از تو تخت بلند شدم رفتم دست و صورتم و شستم و اومدم!جلوی آینه موهام رو پشت سرم بستم لباسای مدرسم رو هم پوشیدم.کیفم و هم برداشتم از اتاق اومدم بیرون !همون طور ک میخواستم از پله برم پایین  دیدم لوهان  توی اتاقش جلوی آیینه وایساده و با کراواتش درگیره.خندم گرفت خیلی بامزه شده بود!موهاش هم توی صورتش هم دائم جلوی چشمشو میگرفت نمیزاشت ببینه!رفتم نزدیک تر کولمو گذاشت رو مبل لوهان رو برگردوند سمت خودم!دستاشو ک ب کراواتش قفل شده بودن آوردم پایین و دربرار چشمای متعجب لوهان مشغول درست کردن کراواتش شدم!بعداز اینکه کراواتش رو بستم!ی نگاهی ب موهاش انداختم!شونه ای ک کنار آینه بود رو برداشتم و موهاشو ب سمت بالا زدم.ی کم ژل هم برداشتم و ب موهاش زدم!اینقدر ک میگه موهای من نرمه/نرمه .اینکه موهاش از منم نرم تره!بعداز درست کردن موهاش رفتم عقب تر وایسادم تا کامل ببینمش.!خیلی خوشکل شده بود.این مدل موهم خیلی بهش میومد.!دست از نگاه کردنش برداشتم .با صدایی ک تقریبا بلند بودگفتم:یااااااااااااا ب چی نگاه میکنی!دیرشدااااااا!!بعدم کولم رو برداشتم و رفتم پایین!بعدازخوردن صبحونه ک واقعا خوشمزه بود رفتیم سمت مدرسه!داشتم میرفتم ک لوهان دستم و کشیدگفت:کجا؟!گفتم:کی کجا!؟توکجا!؟مدرسه مگه از این ورنیس؟!چرا داری از اون وری میری؟!گفت:بیا باماشین بریم!گفتم:نمیخواد تاکسی بگیری با تاکسی بریم.دیرمون میشه بیا بریم!گفت:تاکسی چیه!؟خودم ماشین دارم.بیا بریم دیگه!بردم توپارکینگ دیدم 3تا ماشین خوجگل تو پارکینگش پارکه!فکم چسبیده بود کف زمین.گفتم:ایناهمش واسه توهستن!؟خندید گفت:آره چطور!؟گفتم هیچی!فقط بیا با اون ماشین قرمزه بریم^^ همون طور ک میخندید دستشو ب دیوار گرفت تا نیفته!برگشتم ی جوری نگاش کردم بچه خندش محو شد! گفت:باشه بریم!سوارماشین شدیم و رفتیم سمت مدرسه!باخودم گفتم:آخه هانای خنگ تو بخودت نگفتی این خونه با اینهمه وسایل واسه ی پسر تنها زیادی زیاد نیست!؟ک اینجوری واسه3تا ماشین دهنت 3متر باز موند!؟از این افکار اومدم بیرون ی دفعه دلم واسه داداشم تنگ شد الان 1سال بیشتر بود ک ندیده بودمش..خیلی هم کمتر میتونستیم باهم حرف بزنیم..سرش خیلی شلوغ بود.توفکربودم ک یدفه باز لوهان جفت پا پرید وسط افکارم..گفت:چیه هانا تو فکری؟گفتم:ها؟هیچی..داشتم فکر میکردم..یدفعه ی چیزی تو ذهنم جرقه زد تاحالا ازش نپرسیده بودم..الان بپرسم خوبه دیگه..برگشتم سمتش گفتم:داشتم فک میکردم تو چجوری اون شب ب این سرعت جزوهارو واسم آوردی؟..اصلا چرا واسم جزوه آوردی؟..نه وایسا اول بگو چجوری آدرس خونمونو پیدا کردی؟خندید گفت:به همشون باید جواب بدم..گفتم:سوال امتحانی نیست ک هرکدومشو ک ندونستی جواب ندی.بعدشم سوالا نمره منفی داره..^^گفت:اوه اوه باشه الان جواب میدم.بعداز اینکه تو رفتی.سریع سوارماشینم شدم و پشت سر اون تاکسی ک تورو میرسوند خونه اومدم.بعدش ک فهمیدم خونتون کجاست.ب خودم گفتم اصلا ب من چ من اینجا چیکار میکنم.ولی ته دلم ی چیز دیگه میگفتا..رفتم خونه جزوه هاموبرداشتم ازشون کپی گرفتم چون وقت نوشتن نداشتم.واست آوردمشون دیگه..دلیل اینکه واست جزوه آوردمم خودم نمیدونم..!جواب سوالتو گرفتی؟ از اونجایی ک نزدیک مدرسه بودم گفتم :آره ولی ماشین رو نگه دار من اینجا پیدامیشم خودم میام.توهم جلوتر برو.دیدم سرعتشو بیشتر کرد.برگشتم سمتش گفتم:نشنیدی چی گفتم؟گفت:توهم دیشب نشنیدی من چی گفتم؟هانا!میشینی سرجات تکونم نمیخوری.ما باهم اومدیم مدرسه هیچ کسیم حق نداره حرف زیادی بزنه وگرنه بامن طرفه.تو واسه منی.اینو ک یادت نرفته؟دیگه رسیده بودیم مدرسه توی پارکینگی ک معلما ماشینشونو پارک میکردن لوهانم ماشینشو پارک کرد.فکرشم نمیکردم اجازش بدن بیاد داخل ولی اینقدر بهش احترام میذاشتن..این بشر کیه دقیقا؟.وقتی ماشین رو خاموش کرد گفت:جوابموندادی!گفتم جواب چی؟ با ی حالت شیطون ب چشمام خیره شد و گفت:میخوای دوباره یادت بندازم.یک نزدیک تر اومد هولش دادم عقب گفتم:مسخره!ن نمیخواد یادم بندازی.یادمه.من تسلیم..بیا بریم تورو خدا دیر شد لوهان..!از ماشین پیداشدیم از پارکینگ اومدیم بیرون..وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم ب وضوح چشمای بچه ها ک رومادوتا زوم شده بودو میتونستم حس کنم.ک ی دفعه  لوهان دستمو گرفت ب خودش نزدیکتر کرد.نمیتونستم چیزی بگم.نمیخواستم ناراحتش کنم..سرمو گرفتم بالا و با اعتماد ب نفس بیشتری شروع کردم راه رفتن.داشتیم وارد کلاس میشدیم ک یدفعه جسیکاودوستای خل تراز خودش جلومون صف کشیدن..جسیکا دست ب سینه وایساده بودو با ی حالت نفرت باری نگام میکرد.منم کم نیاوردم و دست لوهان رو بیشتر تو دستم فشار دادم.دیگه داشت منفجر میشد داد زد.چیکارش کردی هانا؟!جادوش کردی؟نکنه دیشب باهاش بودی آره؟!کاری کردین!؟چ خبره بین شما دونفر؟!چ غلطی کردی هانا!؟اومدم جوابشو بدم ک لوهان نذاشت بچه هارو زد کنار منو هم دنبال خودش کشوندرفتیم کنار میز معلم وایسادیم.دقیقا در معرض دیده همه.لوهان گفت:از این ب بعد اگر کسی ب هانا حرفی زد یا خواست بلایی سرش بیاره بامن طرفه!منو هانا الان باهم دوستیم!اینو ک گفت چشمای منم 4تاشد.قرارنبود حرفی بزنه داره چی میگه؟!با پام زدم تو پاش حرفش نصفه موند برگشت نگام کرد با اشاره بهش فهموندم ک چی داری میگی؟گفت:هانا!لازم نیست از کسی پنهون کنیم رابطمونو.بهت گفتم تو مال منی.فقط من. من ک داشتم از خجالت آب میشدم سرمو ب نشونه ی مثبت تکون دادم.لبخندی زد و منو بیشتر ب خودش چسبوند گفت:خب حرفی باقی نمودک.فهمیدین چی گفتم؟!دستتون ب هانا بخوره من میدونم باشما..!دستشو ب سمت جسیکا دراز کردو گفت:تو..جسیکا ک هول کرده بود با صدای لرزونی گفت:ممن؟لوهان گفت:آره تو..این حرفایی ک چند دیقه پیش زدی رو این دفعه ازشون چشم پوشی میکنم.دفعه قبلم واضح بهت گفتم تو لیاقت منو نداری...یادت هست؟جسیکا ک بوضوح میشد عصابانیت شو دید روشو کرد اونور و بدون هیچ جوابی رفت سر جاش نشست.لوهانم دستمو گرفت و گفت:هانای من بیا بریم..
چشمای بچه ک روما زوم شده بودن داشت دیوونم میکرد من واقعا عصبی میشم ی نفر خیره ب من نگاه کنه مخصوصا ک پچ پچ هم کنن پشت سرت دیگه نتونستم تحمل کنم از سرجام بلند شدم وایسادم گفتم:چیه؟!آدم ندیدین!؟چرا اینجوری نگاه ما دوتا میکنین!؟ پچ پچ کردن نداره حرفی دارید بلند بزنید ماهم بشنویم جوابشو بگیرید..خیلی مسخره هستین..اححح.نشستم و سرموبا دستام گرفتم.فک نمیکردم اینقدر دوستی با ی نفر اینقدر سخت باشه خب البته لوهان فرد عادی تومدرسه ب حساب نمیومد.کلی کشته ومرده داشت.لوهان دستشو گذاشت روکمرم گفت:هانای من..اشکال نداره بیخیال اینا 2روز اینجورین بعد عادت میکنن..!بالاخره استاد اومد سر کلاس حدودا1ساعت تاخیر داشت.من نمیدونم چرا این استادا بلد نیستن سر موقع بیان و سرموقع برن.نگاش کردم وبا ی لبخند  گفتم:باشه لوهان!تو درست میگی..!



[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ Sany Jun Kim ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا