تبلیغات
We are hopelessly in love - چشمان عسلی ep4

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

چشمان عسلی ep4

من برگشتممممممممممم با قسمت 4چشمان عسلیییییییی
ببخشید میدونم کمه..ایشالا بعدیاشو زیادتر میزارم
راستییییییی آب قندم همراهتون باشه
خواستم بلند شم برم ک دستم و گرفت گفت کجا!گفتم:با اجازتون دیگه میخوام برم خونه!گفت:نمیشه!گفتم:بلههههههههههه؟!گفت:منظورم اینکه هنوز داره بارون میاد.نمیشه بری!بزار بارون ک تموم شد خودم میرسونمت!گفتم:شاید تا صبح بارون تموم نشد اونوقت چی؟گفت:خب میمونی صبح هم باهم میریم مدرسه!گفتم:لوهان!کم واسمون حرف دردرآوردن دیگه وای ب اینکه باهم هم بریم مدرسه دیگه ایندفعه نمیخوام باگوجه  ازم پذیرایی بشه!همون طور ک دستمو گرفت بود .از سرجاش بلند شد.!روبروم وایسادتوچشمام خیره شد .دستشو برد سمت موهام ک دورم ریخته بود گذاشت پشت گوشم!بهم گفت:هیچ کسی نمیتونه واسمون حرف دربیاره!کسی هم حق نداره با گوجه ازت پذیرایی کنه.!صدای قلبمو ب وضوح میتونستم بشنوم  بازم با چشماش منو گیر انداخت نمیتونستم نگاش نکنم حس خوبی داشت.حس میکردم فاصلش داره با صورتم کمتر میشه .نفس های گرمش ب صورت میخورد.اینقدر محوچشماش بودم .ک ی دفعه با داغیه چیزی رو لبم ب خودم اومدم.!باورم نمیشد.لبای لوهان الان رو لب های من بود.!آروم لبش رو رو لبم حرکت میداد تو شوک بودم نمیتونستم تکون بخورم!یواش یواش چشمام بسته شدوناخواسته جوابشو دادم!آروم ازم جداشدو سرمو رو سینش گذاشت. آرامش خاصی داشتم.اولین بوسه ام.با لوهان بود کی فکرشو رومیکرد.آروم موهامو نوازش کردو گفت:هانا!از امروز ب بعد تو مال منی!فقط من!تو اون لحظه ته دلم قند آب میشد.هیچی نگفتم فقط سرمو بیشتر ب سینش فشار دادم.!شونه هامو گرفت از خودش جدام کرد بازم با چشماش نگام کرد.گفت:هانای شیطون و حاضر جوابه من نمیخواد حرف بزنه!؟سرمو انداختم پایین گفتم:خب چی بگم!؟
دستم و گرفت نشوندم رو مبل گفت:اینکه منو دوست داری یانه!؟سرمو گرفتم بالا تو چشماش زل زدم .صاف نشستم گفتم:اگه نداشتم با اون کاری ک تو کردی الان اینجا نبودی!بی تربیت ی مقدمه ای ی چیزی این چجوریش بود قلبم اومدتو دهنم!
خندیدو بغلم کرد.گفت:میدونستم تو 1دیقه نمیتونی آروم باشی!همون طور ک تو بغلش بودم طوری وانمود کردم ک مثلا ولم کنه!گفتم:ایش چ زودم پسر خاله میشه.ولم کن!گفت:توک چسبیدی ب من چطوری ولت کنم!؟ازش جدا شدم گفتم:ایش دلتم بخواد من بهت بچسبم!آروم دستش رو روموهام کشید گفت:هانا!موهات خیلی نرمن!خیلی!سرتو بذار رو پام تا با موهات بازی کنم!همون طور ک سرمو میذاشتم رو پاش بشم گفتم:چجوری شد ک ازم خوشت اومد!؟
گفته:همون روزی ک تو اون کوچه بودی !اون حرفات اون حرکاتت دیوونم کرد!نمیدونم ولی همون لحظه قلبم ریخت!ی حسه خیلی خوبی نسبت بهت پیدا کردم!قلبم تند تند میزد!تو چی؟!
منم گفتم:چشمات!چشمای عسلیت!همه چی رو ازمن گرفتن!حتی جزوه نوشتن رو همون روز اول بس ک حواسم ب تو و اون چشماو ضایه بازیای ک جلوت درآوردم بود نتونستم جزوو بنویسم! 
ازش جدا شدم گفت:خوبه دیگه توهم خودتو لوس نکن!از کنارش بلند شدم رفتم کنار پنجره وایسادم!هنوز بارون میومد!اینطوری ک معلوم بود من نمیتونستم برم خونه!برگشتم سمت لوهان دیدم تو آشپز خونس داره قهوه درست میکنه!برگشتم سمت پنجره باخودم گفتم:من خوابم یا بیدارم؟یعنی واقعا لوهان منودوست داره!؟از کجا باید بفهمم؟!اصلا چجوری بین این همه دختر ازمن خوشش اومد!؟خب خوشحال بودم خیلی!چون منم نسبت ب لوهان بی حس نبودم..یعنی واقعا دوستش داشتم و میخواستم تا آخر عمرم این چشما واسه من باشن!این مهربونیا واسه من باشه!ولی خب نبایدم زیاد وابسته هم بشیم!صداش منو از افکارم بیرون آورد!هانا!بیا بشین واست قهوه درست کردم بخور گرم شی!رفتم رو صندلی ک رو بروی اوپن قرار داشت نشستم.دقیقا رو بروی لوهان!چیزی نگفت.منم بدون هیچ حرفی مشغول خوردن قهوم شدم.ولی نمیتونستم از چشمامش دل بکنم!خیلی سخت بود!تا حالا اینجور چشمی ندیده بودم.دیگه داشتم دیونه میشدم سریع بلند شدم گفتم:خب دیگه مرسی بابت همه چیز.من میرم بخوابم!بدون اینکه منتظر جوابش بشم رفتم تو اتاق و درو بستم!پشت در نشستم.تپش های قلبم هنوز ادامه داشت.نمیدونستم چیکار کنم!رفتم سمت پنجره اتاق و بازش کردم.من عاشق بوی بارون هستم.رفتم توی تخت خوابیدم.ی کم بهتر شده بودم.خیلی دلم میخواست ببینم الان داره چیکارمیکنه ولی خب ترجیح دادم ی امشب و فوضولی نکنم!ی کم سردم شد بلند شدم پنجره رو بستم و خوابیدم!
صبح با حس اینکه یکی داره باموهام بازی میکنه از خواب بیدار شدم!سرمو کمو بالاتر آوردم ک چشمام باز تو چشمای لوهان قفل شد.لوهان گفت:صبح بخیر خانومی!پاشو بیا پایین صبحونه بخوریم بریم مدرسه دیرمون میشه ها پاشو!هنوز محو چشماش بودم فقط سرم رو تکون داد ک یعنی باشه.اونم دست از نوازش موهام کشید و رفت از اتاق بیرون.!نشستم توتخت این همه مهربونی..چجوری ی دفعه واسه من شد!؟درسته من هیچ وقت مامان و بابام واسم توی محبت کم نمیزاشتن.ولی اینجور مهربونیا ی حسه دیگه داشت!



[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ Sany Jun Kim ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا