تبلیغات
We are hopelessly in love - چشمان عسلی ep2

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

چشمان عسلی ep2

الان 3روز بود ک جزوه پیدا نکرده بودم با لوهان صمیمی تر شده بودیم!از ی طرف خیلی خوب بود چون نمیخواست اون7نفر رو تحمل کنم ! ولی از ی طرفم زیادم دعوامون میشد اما بازم چن دیقه بعدش باهم حرف میزدیم. دعوا کردن باهاش حس خوبی داشت!نمیدونم ولی باحال بود.چشماش هم ک وای خیلی خوشکلن!همین چشماشن ک ب آدم اجازه نمیده باهاش حرف نزنه!واینکه وای جزوه هااااا تا امروز باید جزوه هارو پیدا میکردم ی فکرایی هم داشتم اون روز کلاس تمرین رقص داشتیم!ولی ب دلایلی معلممون تقریبا2ساعت دیرتر اومد!از اون طرف هم ما 2ساعت دیرتر تعطیل میشدیم!آخرین کلاسمون بود.وقتی کلاس تموم شد اومدم بیرون ک دیدم هواتاریکه تاریکه!منم ک باید از یکی از دوستام ک تویکی از کلاس های دیگه بود جزوه رو میگرفتم خونشونم خیلی دور بود!نمیدونستم برم یا نه!تصمیم گرفتم برم!
همون طور ک داشتم میرفتم خش خشی رو پشت سرم حس میکردم ولی بروی خودم نیاوردم!ب راهم ادامه دادم!ب ی کوچه خلوت رسیدم رفتم تو کوچه ک یدفعه!4.5تا پسر جلوم ظاهر شدن.یا خدا اینا کین اینجا؟!قدمام رو تند تر کردم تا از بینشون رد شدم همین ک داشتم رد میشدم یکی دستم رو کشید!کجا خانومی؟!بودی پیش ما!برگشتم سمتش گفتم:اول دستمو ول کن دوم بمونم ک چی بشه!؟
یکیشون گفت:زبونتم ک درازه!گفتم:هست ک هست مثلا میخوای چیکارش کنی!؟اومد پست سرم گفت:کوتاش میکنم..امشب باید بمونی پیش ما بعد بری!قلبم ک الان توی دهنم بود.دستهامم ک عرق کرده بود و میلرزیدن.با صدایی ک ترس از توش مشخص بود گفتم:نمیمونم عمرا بمونم!عوضا ولم کنین بزارید برم.اونی ک پشتم بود محکم دستمو فشار داد.گفت ساکت شو تا امشب کارت باما تموم نشده از اینجا نمیری پس دختره خوبی باش همکاری کن!صداتم دربیاد زبونتو میبرم!اومدم جوابشو بدم  یه دفعه ی صدایی متوقفم کرد.اون همین الان میره من خودم باهاتون همکاری میکنم!!همهی پسرا برگشتن سمت صدا.صدا چقدر آشنا بود.اومد نزدیک تر.گفت:دستشو ول کن.داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم.این ک لوهانه!!اینجا چیکار میکنه ؟!پسره گفت:تو کارای من دخالت نکن راهت رو بکش برو!یکی از اون ته گفت:بچه ها فک کنم صاحب داره بیاین بریم! چشم های منو لوهان اندازه نعلبکی  شده بود .ولی لوهان سریع خودشو جمع و جور کرد و اومد نزدیک تروگفت :آره صاحب داره گورتونو گم کنین تا نکشتمتون! اون پسره ک دستموگرفته بود.دستمو ول کرد و کوبوندم روزمین.پام داغون شد الهی خیر نبینی !خودم حلوات رو درست کنم!عوضی !لوهان اومد جلو م نشست.ولی من همچنان سرم پایین بود!سرمو ک بالا آوردم بالا .قلبم اومد تو دهنم!این چررا همچین نگا میکنه!؟گفتم:چته؟!چرا اینجوری نگام میکنی؟!ی دفعه فوران کرد.تو اینجا چ غلطی میکردی؟!ها!؟بلند شدم وایسادم گفتم:باید توضیح بدم!؟بعدشم سر من داد نزن!داشتم میرفتم ک دستم رو کشیدوبرد.!برگشتم سمتش گفتم:بله؟!بزار برم ؟کجا داری میبری منو؟کوبوندم ب دیواریکی از دستاشم گذاشت سمت راستم و با چشماش ک الان ی کاسه خون شده بود نگام کرد. دادزدو گفت: احمق واسه چی اومده بودی اینجا.نمیدونی انجا محیطش چقدر کثیفه!؟اگه من نرسیده بودم ک الان..احححححح دیگه حرفشو ادامه نداد ولی همونطور تو چشمام خیره بود.منم هنگ کرده بودم.نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم!تپش قلب میگرفتم! سرمو انداختم پایین:اینارو گفتی ک ازت تشکر کنم؟!باشه مرسی.واقعا مرسی ک رسیدی.ولی من کارای مهم تری هم دارم ک باید بهش برسم.هنوز تن صداش بلند بود گفت:کار؟!چ کاری؟نکن کارت همینهایی بودن ک الان ..نزاشتم حرفش تموم شه زدم تو صورتش گفتم:خیلی پستی لوهان خیلی...منظورت چی بود از این حرفا ب من میاد اینقدر کثیف باشم!؟اشکهام رو صورتم ریختم ادامه دادم من اومد اینجا جزوه بگیرم...واسه گرفت جزوه از همکلاسیم اومدم اینجا!تو حق نداری بامن اینجوری حرف بزنی !الانم تنها کاری ک میکنی اینکه از جلو ی چشمام گم شی..زانوزدم روی زمین و شروع کردم ب گریه کردن..نشست رو بروم دستام رو گرفت از روی صورتم آورد پایین گفت:ببخشیدمنظوری نداشتم هانا!خب عصبیم کردی.منم نفهمیدم چی میگم!پاشو بریم من میرسونمت خودمم جزوه هامو بهت میدم.پاشو
سرمو آوردم بالا گفتم ب جزوه های تو احتیاجی ندارم آقای ایم خودمم میتونم برم خونه!زدمش کنارو از سرجام بلند شدم !با سرعت خودمو رسوندم سرکوچه و ی ماشین گرفتم رفتم خونه!لوهان هم پشت سرهم ب من زنگ میزدوپیام میاد!منم ک اعصابشو نداشتم گوشیمو خاموش کردم تا رسیدم خونه .رفتم ی دوش گرفتم حالم داشت از خودم بهم میخورد .سعی کردم ب هیچی فکر نکنم و مثله همیشه بیخیال از کنار همه چیز بگذرم.
بعداز حدودا2ساعت صدای زنگ خونمون بلند شد!مامانم داشت با ی نفر حرف میزدو ازش میخواست ک بیاد داخل.!کی میتونست باشه اینموقعه شب؟!همون طور ک داشتم از فوضولی میمردم ی دفعه مامانم اومدتو اتاقم سریع پرسیدم :کی بود مامان؟!گفت:تو باز فوضولی کردی؟!خودمولوس کردم و ب ی حالت بچه گونه ای  گفتم:مامانمممممم بگو کی بووود!!ب نینیت نمیگی کی بود!؟نینیت داره از فوضولی میمیره..!خندیدن نشست رو تختم گفت:ی پسر بوداسمشم ایم لوهان بود اینارو واست آورد.گفت جزوه نداشتی ازش خواستی ک واست جزوه بیار!دستشو انداخت دور گردنم گفت:راستشو بگو هانا این پسره کیه؟ها؟!یکم عصبی بودم.ولی ب روی خودم نیاوردم گفتم:هیچی قراره کی باشه!؟یکی از همکلاسیام جدید اومده.همین.!مامان گفت:فقط همین؟گفتم:مامان!منظورتو کاملا فهمیدم !هرچی افکار منفی تو ذهنت هست پاک کن!همش غلطه حالاهم این جزوه هارو بده بخونم فردا امتحان دارم!
جزوه هارو رومیزم گذاشت و بدون هیچ حرفی از اتاقم رفت بیرون!مامانم ب این کارهام عادت داشت!ناراحت نمیشد!نشستم رو میزم جزوه هارو نگاه کردم..اااااااااا چ مرتبهههههههههه!!!ولی من کی ب این بشر گفتم واسم جزوه بیاره!؟فردا جوابمو باید بدیم آقای ایم لوهان!



[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ Sany Jun Kim ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا