تبلیغات
We are hopelessly in love - چشمان عسلی ep1

We are hopelessly in love

Super juniors were born to beat

چشمان عسلی ep1

اینم قسمت اول چشمان عسلی!
مثل همیشه کف حیاط مدرسه نشسته بودیم! کیفمو گرفتم تو بغلم و سرمو گذاشتم رو کیفم!

حوصله ی حرف های تکراری و مزخرف بچه هارو نداشتم..باز این مدرسه های لعنتی باز شدن

ک منم مجبور بشم این7نفرو تحمل کنم!تحملشون بعضی مواقع اینقدر سخته ک دلم گریه 

میخواد.دوستشون دارم.ولی اونا تو ی دنیای دیگه هستن من تو ی دنیای دیگه ک کاملا متضاد 

همیم..تو خیلی مسائل با همدیگه اختلاف داریم.ک در هرحال ن من کوتاه میام ن اونا..تا اینکه 

بقیه ی بچه های کلاس واسطه میشن!!ایندفعه دیگه واقعا میخواستم واسه ی همیشه 

باهاشون بهم بزنم..ولی بازم بچه ها..!هییییییی..تو همین افکار بودم ک با صدای یوری ب خودم اومدم

یوری:هانا!چته!؟چرا ساکتی؟! تودلم گفتم ب تو چ؟!چون حرفاتون مزخرفه حوصله ی بحث راجع 

بهشونو ندارم.گفتم:هیچی!توفکر بودم.یونا:بازم داشتی ب آلاته موسیقیت فکر میکردی!؟یا ب رویاهات!؟

دندونامو روهم فشار دادم.گفتم:ب هیچ کدوم.مگه هروقت فکرمیکنم باید ب این چیزا فکر کنم!؟

اصلا واسه تو چ فرقی میکنه من ب چی فک میکنم ب چی فکر نمیکنم..اگرم ب اینایی ک تو 

گفتی فکر میکردم .لااقل ب فکره آیندم و کارهایی ک باید انجام بدم  هستم.ن مثه شما دقیه

90یاد بیفته کارامو انجام ندادم! یونا گفت باشه حالا چرا ناراحت میشی چیز بدی نگفتم ک.گفتم 

:عصبانی نشدم.جوابه سوالتو دادم!

بازم سرم رو گذاشتم رو کیفم اونام ب حرفای مزخرفشون ادامه دادن.بالاخره زنگ خورد و رفتیم 

سرکلاس .اونم کلاس موردعلاقه من.کلاس نمایش موزیکال..!رفتم سرجام نشستم.استاد وارد 

کلاس شد.پشت سرشم ی پسر اومد داخل.از اونجایی ک من حواسم ب دفترموسیقیم بود 

متوجه پسره نشدم .ولی ی چیزایی از پچ پچ بچه ها فهمیدم!همچنان سرم پایین بود!ک یهو 

استاد گفت:ساکت باشید چرا اینقدر شلوغ میکنید !خب ایشون آقای  ایم لوهان دانش 

آموزجدیدمونه!استعدادهای خوبی داره.مخصوصا توی رقص و نمایش موزیکال و آلات موسیقی!!

این کلمه آخرو ک شنیدم نا خداگاه سرمو بالا آوردم تا این بشرو ک اینقدراستعدادش ب من 

نزدیک هست رو ببینم!

سرمو آوردم بالا.اوه این کیههههههه چ جیگریهههههه!اینکه گوگوله باباس.رفتم تو کارآنالیز!ب قول 

بچه ها شاید ب روی خودم نمیاوردم ولی از صدتا پسر بدتر بودم وچشم چرونیام  واسه پسرا 

حد نداشت.. چیکارکنم خو!!خب برسیم ب آنالیزمون!به به کفشهای آلاستار سورمه ای سفید.با 

فرمش ست شده بود ی ساعت خیلی خوشکل اسپرت تو دست چپش ی دستبند ظریف هم تو 

دست راستش بود.کیفش هم سورمه ای بود!خب این از تیپش حالا قیافهههههههههه!!!موهای 

قهوه ایه روشنش رو ک یه ور توی صورتش ریخته بود با اون چشمای عسلیش  ک برق میزد 

یکی شده بود! این چشماش آدم ودیوونه میکنه!!پوستشم ک کاملا سفید ک از منم سفید تر 

بود لب های خوش فرم صورتی رنگش با بینی کوچولوش!چهرش مهربون بود خیلی والبته خیلی 

هم خوشکل .این فرشتس یا آدمه؟!یهو سرشوسمت من گرفت و چشم تو چشم شدیم..ی اخ 

ظریفی پیشونیشو پرکرد.خاک بر سرت هانا بازم ضایه بازی درآوردی پسرمردم رو خوردی با 

چشمات..!سرمو سریع ب سمت استاد گرفتم!اونم ک خودشو خفه کرده بود بس ک از این

پسره تعریف کرد !بعداز نطقشون اجازه ی نشستن اون بیچاره رو صادر کرد.بس ک این پا اون پا

کرد اونجا فک کنم تا 1هفته نتونه برقصه.دیدم داره با چشمش دنبال جای خالی میگرده.ی نگا ب 

دورو برم انداختم چرا همه ی جاها پره!؟این کجا بشینه!؟ی دفعه نگام ب کنار دستم افتاد خالی 

بود!هیچ کسی ب جز من اینجا نمیشینه!سرمو آوردم بالا دیدم داره میاد طرفم !هول کرده بود 

واسه اولین بار!چرا!؟واسه چی!؟تو.که..یهو پرید وسط افکارم.رو صورته من چیزی نوشته!؟وا این 

کی نشست اینجا؟!تو صورتش؟!وایییییی من باز زوم کردم رو این؟!ای تو روحت هانا!!

سریع خودمو جمع وجور کردم گفتم:نه فقط رنگه موهاتون ب نظرم قشنگ اومد!همون طور ک میخندید گفت:ک اینطور!

یکی زدم تو سرم گفتم توهم با این جواب دادنت  تو یکی هم ببند !اَه!

با هر بدبختی بود اون کلاسم تموم شد کلاس مورد علاقم بگند کشیده شد نابود شد!آخه 

هیچی ازش نفهمیدم.همش حواسم ب خرابکاریام بود!وسایلمو گذاشتم توکیفم ک یدفعه با 

صدای لوهان متوقف شدم شماها عادت دارین سرکلاس بخوابین و جزوه ننویسین!؟تازه یادم 

اومده بود جزوه ننوشتم تو دلم گفتم نه ب لطف شما اوناییم ک جزوه مینوشتن از جمله خودم 

نتونستیم بنویسیم گفتم: بقیه ک تا دیروز اینجوری نبودنا.نمیدونم یهو امروز چیشد اینجوری 

شدن!!گفت:خودت چی؟گفتم :اول ک خودت ن و خودتون!تو دلم گفتم چ چایی نخورده پسرخاله 

میشه.بعدشم من..باز کی پرید وسط حرف من ای بد میادددددددد..!یوری:ایشونم ک خرخونه 

کلاسمون بودن با وجود شما جزوه ننوشتن!اوه خدای من فکرش رو بکن!یونا:شما قدرت خاصی 

دارید؟!مثله قدرت جذب دخترا!؟جسیکا موهاشو پشت گوشش گذاشت و گفت:بچه ها لوهان رو 

اذیت نکنین!ب جاش بیاین با این مدرسه بیشتر آشناشون کنیم!شما نظرتون چیه؟!لوهان ک 

معلوم بود حوصلشونو نداره گفت:من بچه نیستم ک کسی بخواد ب من جایی رو نشون بده 

شمام برید دارم خفه میشم.!دخترام با شنیدن این حرف ک انگار ی پارچ آب یخ ریخته بودن 

روشون باهزار تا عشوه خرکی رفتن!بعداز رفتنشون پوفی کرد و گفت:بدم میاد از عطر شیرین 

بدم میاد..صورتمو طرفش برگردوندم .مثله من منم از عطر شیرین بدم میاد!یهو برگشت بم

گفت: چیه چرا اینجوری نگا میکنی؟نمیخوای بری بیرون!؟ بازم زوم کردم!هی خداااااااااااا!یکی

آجر بده بزنم سرخودمو بشکونم! گفتم :نه!دلیلی ندارم ک برم!اگرم سختتونه ک من اینجام برید 

ی جای دیگه بشینید.من نمیرم بیرون!باید بشینم واسه جزوه نداشتن ی فکری بکنم!آروم تر 

گفتم آخه از کدوم خری تو کلاس جزوه بگیرم اینا ک شوته شوتن!چیزی نگفتو با موبایش

مشغول شد منم ک داشتم فکرمیکردم چ خاکی توسرم بریزم.!


[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ Sany Jun Kim ]

[ نظرات() ]




کد کج شدن تصاویر

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا